کوی نبوت اهواز
سايت كار فرهنگي مسجد صاحب الزمان(ع) كوي نبوت اهواز به
نام پایگاه اطلاع رسانی یابن الحسن جهت علاقه مندان به طرح
صالحين راه اندازي شد. اين سايت كليه تجربه چندين ساله خود در
ضمینه کار فرهنگی و گروه داری به علاوه جزوات و فيلم و تصاوير
و حتي قابليت پرسش و پاسخ را در اختيار شما عزيزان مي گذارد.
چرا فاطمه را " شهیده" می خوانیم؟

بدون شك فاطمه علیهاالسلام به مرگ طبیعی از دنیا نرفته است ، چرا كه قضایاى حمله به خانه او، و وارد آمدن آسیب هاى فراوان بر دست و پهلو و سینه و جنین ، ادامه زندگى را بر او بسیار دشوار كرد.
و در این مدت كوته پیوسته از صدمات وارده رنج مى برد، و سرانجام در اثر همان آسیب ها به شهادت رسید. اینك جهت اثبات شهادت حضرت زهرا علیهاالسلام نگاهى به شواهد و دلائل موجود مى پردازیم.
ناگفته نماند كه از امام حسن علیهاالسلام مجتبى و امام صادق و امام رضا علیه السلام روایت شده كه فرمودند: ما منا الا مسموم اءو شهید1 و شك نیست كه فاطمه علیهاالسلام جزو منا مى باشند.
افزون بر این كه روایات صریح و روشنى بر شهادت حضرت فاطمه داریم كه معصومین روى این جهت تكیه كرده اند:
1-پیامبر پیش از رحلت خود در یك پیشگویى به على فرمود: پس فاطمه اولین كسى است كه به من ملحق خواهد شد، در حالى كه حزن و اندوه او را فراگرفته ، حق او را غصب كرده و وى را كشته اند بر من وارد خواهد شد.2
2-پس از شهادت فاطمه ، مدتى امیر مؤ منان از یاران فاصله گرفته و از خانه بیرون نرفت . برخى از یاران و دوستان على علیه السلام كه این وضعیت براى آن ها گران آمده بود از عمار یاسر خواستند تا به خانه على رفته و از او بخواهد تا از دوستان فاصله نگیرد.
عمار براى رساندن پیام ، به خانه حضرت على رفته و از وى خواست تا از خانه بیرون بیاید.
حضرت در پاسخ فرمود: بدان اى عمار! این فقید از دست رفته ، دختر رسول خدا دار فانى را وداع گفت در حالى كه مظلوم بود و حق او غصب شده و شهید از دنیا رفت . سپس از جاى برخاسته در حالى كه اشك از چشمانش سرازیر بود خانه را ترك گفت ...3
3-سلیم بن قیس از على نقل كرده وقتى كه ابوبكر به قنفذ پیام فرستاد كه اگر فاطمه مانع شد او را بزن پس او را براى آن كه دست از على بردارد به طرف دسته در خانه اش فشار داده و یك دنده از پهلویش را شكست و جنین او را سقط كرد، و پس از آن ماجرا در بستر بیمارى بود تا این كه در اثر همان صدمات ، شهید از دنیا رفت .4

| بـاغ هسـتی بـی صفــا می شد اگــر زهرا نبود |
| عطر گل از گل جدا می شد اگــر زهــرا نبود |
| تــیـرگی در اوّلین بــرخـورد بــا خورشیـد عـشق |
| چـیـره بـر آیـینه هـا مـی شــد اگر زهرا نبود |
| ارتــزاق آفــتـــاب از روی عـالــم تـــــاب اوسـت |
| این جهان ظلمت سرا می شد اگر زهرا نبود |
| ابـرهــای کفــر آلـــود از نـــــسـیـــم فــتـنـه ها |
| در هـوای دل، رهــا مــی شد اگـر زهرا نبود |
| در دل امـــواج تــوفـــان زای اقـیـانــــــوس دهــر |
| فُـلـک دیـن بی ناخدا می شد اگر زهرا نبود |
| نــصـرت حــــق در بـرِ کـفــــر از فـداکاریِّ اوست |
| کفر، حـق را رهـنـمـا می شد اگر زهرا نبود |
| قـامت یـکـتــاپـرستـــانــی هــمــانــنـــد عـلــی |
| زیـر بــار غـم، دو تــا مــی شد اگر زهرا نبود |
| دست حـبـل اللّه را بـسـتـنـد ره پــویـــانِ کفـــــر |
| فتنه بیش از این به پا می شد اگر زهرا نبود |
| عشق اگر دارد حیات از اوست «یاسر» بی گمان |
| عشق در عالـم فـنـا مـی شـد اگر زهرا نبود |
محمد تاری (یاسر)
شکوری - گروه دین و اندیشه تبیان
مدتها مدینه را ندیده بود. زندگى در غربتِ آن شهر، آزارش مىداد. شبها تا دیروقت به فكر فرو مىرفت. از جاى جاى آن شهر، تصویرى به ذهنش مىآمد. از مسجد و خانه رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم، از خانه محقّر على و فاطمهعلیهما السلام، از كوچه باصفا و دوست داشتنى بنىهاشم و... اما آن شب، قبل از آن كه بخوابد، خاطرههاى گذشته بیش از قبل افكارش را درنوردید. ذهنش به صحنه تاخت و تاز اندیشههاى پرفراز و نشیبى تبدیل شده بود. متحیر مانده بود. نمىدانست با آن همه تحولات روحى و فكرى چگونه سحر كند؟ ساعتها گذشته بود و او همچنان مىاندیشید. مرغ خوابش بال گشوده، رفته بود. در نیمههاى شب، بعد از ساعتها تفكر و سیر روحى، كمكم پلكهاى خستهاش به هم رسیدند. خواب، ساعتى بین او و افكارش جدایى انداخت. دیگر آرام شده بود. موج افكار به ساحل ذهنش نمىزد. در آن حال، ناگهان چشمش به شخصى افتاد كه چهره نورانىاش دل او را برد. شخص پرنور و باصفایى بود. شباهتى به رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم داشت. بیشتر كه دقت كرد، شناخت. خودش بود. تا شناخت، از خوشحالى خودش را گم كرد. مدتها بود كه او را ندیده بود. در این مدت، اتفاقات زیادى رخ داده بود. مىخواست همه آن حوادث تلخ و شیرین را به او بگوید. به خودش آمد. حضرت به نزدیكش رسیده بود. نگاهش كرد. گل تبسم، روى لبهاى مباركش روییده بود. فرمود:
- بلال! آیا هنوز وقت آن نرسیده است كه من را زیارت كنى؟!
بیدار شد. باورش نمىشد. دستى به چشمانش كشید. از رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم خبرى نبود. یأس و نا امیدى به دلش سایه افكند. افسرده و رنجور شده بود. بغضى در گلویش بند آمده بود. از اتاقش بیرون شد. شب، چادر سیاهش را همه جا گسترانیده بود. مثل این كه «دمشق» لباس سكوت و وحشت به تن كرده بود. نسبت به آن شهر احساس تنفر پیدا كرد. از در و دیوارش ناشاد و گلهمند بود. از حاكم و وزیرانش بیش از دیگران دلخور و ناخرسند شده بود.
دیگر خاطرات «مدینه» او را تنها نگذاشت. لحظهاى آرامش نداشت. بىتاب و بىقرار شده بود. جملهاى كه پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم به او فرمود؛ از مقابل دیدگان مرطوب و بارانىاش گذشت:
- بلال! آیا هنوز وقت آن نرسیده است كه من را زیارت كنى؟!
سخن پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم تا سحر مشغولش كرد. با زدن سپیده از جایش برخاست. نمازش را كه خواند، كوله بارش را بر دوش افكند. راه افتاد و شهر شام را پشت سر گذاشت.
هرچه به مدینه نزدیكتر مىشد؛ تصویر روشنترى از آن شهر دوست داشتنى به ذهنش مىتابید و بر شور و شوقش مىافزود. همین طور رویدادهاى گذشته بیشتر به خاطرش مىآمدند. جنجال سختى در درونش ایجاد شده بود. خاطره روزهایى كه بر مأذنه مسجد شهر بالا مىرفت و بانگ برمىآورد:
- اللّه اكبر! اللّه اكبر! اللّه اكبر! اللّه اكبر!
گامهایش را سریع و بلند برمىداشت. دشتها، تپهها و آبادىهاى بسیارى را پشت سر گذاشت. هنوز به شهر رسول خدا صلى الله علیه وآله وسلم نرسیده بود.بعد از ساعتها راه پیمایى مستمر، وارد شهر شد. از این كه بعد از مدتها غربت و افسردگى وارد آن شهر مىشد؛ شادمان به نظر مىرسید. خوشحالىاش را از چهره برافروخته و لبان شگفتهاش مىشد خواند. گام برداشتن در شهر پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم، برایش لذت بخش بود. یك راست خودش را به مسجد رسول خدا رساند. خودش را به قبر پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم چسباند. بخشى از آن را در آغوش كشید. چند مرتبه لبانش را به قبر نزدیك كرد. چشمانش را بوسه گاه گرد و غبار حرم نمود. چند قطره باران از آسمان ابرآلود دیدگانش به گونههاى آفتابزدهاش فرو افتاد. بغضى كه از مدتها در گلویش بند آمده بود؛ تركید. در آن حال، شروع كرد با پیامبر درد دل كردن:
- مولایم! تو كه رفتى، همه چیز عوض شد. بین سفید و سیاه و آقا و غلام فرق گذاشتند. دیگر، از سیاهان و مظلومان حمایت نمىشد. من كه مؤذّنت بودم؛ شدم یك غریبه نامحرم. من كه هیچ، خیلىها این طور شدند. حتى برادرت على. مظلومیت او از من هم بیشتر بود. خودم دیدم كه طنابى به گردنش آویخته، سوى مسجد مىكشیدند. از فاطمهات كه نپرس! بعد از آن كه بین در و دیوار قرارش دادند؛ زمین گیر شد. وقتى كه میخِ در به سینه دردمند و پر اسرارش فرو رفت، شد مادر یك شهید.

هنگامى كه فهمید شوهرش را مىبرند، ناله كنان به دنبالش دوید و گفت:
- نمىگذارم همسرم را ببرید!
بعد از على و دخترت، سراغ من نیز آمدند. آن روز كه من را با دستان بسته برده بودند، گفتند:
- بیعت كن!
گفتم: من فقط با جانشین رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم بیعت مىكنم. منظورم را فهمیدند. به گریبانم چنگ آویختند. با توبیخ و سرزنش گفتند:
- این است پاداش كسى كه تو را از شكنجه قریش نجات داد؟
برق شمشیرهاى برهنه آنان به هراسم انداخته بود. هرچه بود، صبر كردم و گفتم:
- اگر خلیفه مرا براى خدا آزاد كرده، پس براى خدا از من دست بردارد.
شهادت آرزویی است که خیلی ها به آن دست پیدا کرده اند ، خیلی ها قبل از ما با شهادت رفتند و جان عاریت را قطعه قطعه ، به آستان حق تعالی تقدیم کردند .
حالا که دروازه ی شهادت بسته شده ، باید دنبال راهی بود برای عبور از معبر تنگ شهادت و این راه را همچون همه ی راه های زندگی مان ، ائمه علیهم السلام نشان داده اند .

حضرت علی علیه السّلام فرمودند:
هر که در تلاش برای خودسازی، در جهت طاعتِ خداوند و دوری از نافرمانیِ او باشد، نزد خداوند سبحان در جایگاه نیکان و شهیدان است./ غررالحکم و دُرر الکلم/1
حضرت علی علیه السّلام فرمودند:
هر یک از شما بر بسترش از دنیا برود، در حالی که معرفت به حق پروردگارش و پیامبرش و اهل بیتِ او داشته باشد، چنین کسی شهید است و عهده دار اجر او، خداوند است./ نهج البلاغه
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:
هر کس هنگام فسادِ امّت من، از سنّتِ من پیروی کند، اجر شهید خواهد داشت./ حلیه الأولیاء/8
مردی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و گفت: من همسری دارم که وقتی به خانه وارد می شوم، به استقبالم می آید و وقتی بیرون می روم، مشایعتم می کند. وآن گاه که مرا غمگین می بیند، به من می گوید: چه چیز تو را غمگین می کند؟ اگر برای رزق و روزی ناراحتی، بدان کسی غیر از تو عهده دار فراهم کردن آن است؛ و اگر نگران امر آخرتت هستی، نگرانی ات افزون باد.
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: همانا خداوند عاملانی دارد، و این زن از آنان است؛ او را نیمی از اجر شهید است. / الفقیه/3
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:
هر مومنی که به بلایی گرفتار شود و بر آن صبر کند، هم چون اجر هزار شهید خواهد داشت./ الکافی/2-جامع الاخبار- مشکوه الانوار/26
و هر که خشم خود را فرو خورد، در حالی که می توانسته آن را اعمال کند، و در برابر آن مسئله بُردبار باشد، خداوند به او اجر شهید عطا می کند.
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:
ای سلمان! بر تو باد خواندن قرآن؛ پس همانا خواندن آن کفاره ی گناهان است و پوششی در مقابل آتش و امان از عذاب؛ و هر که آن را بخواند، به هر آیه ای ثوای صد شهید برایش نوشته می شود./ جامع الاخبار
عنوان مقاله:آخرالزمان را باور کنيم
آخرالزمان اصطلاحي است که طي سالهاي اخير بارها شنيدهايم و هر چه پيش ميرويم بر کاربرد آن افزوده ميشودگرچه آخرالزمان اعتقادات خاص شيعه است و ريشه در تفکر اسلامي دارد اما منحصر به مسلمانان نيست و معادلهاي اين کلمه، در اديان ديگر کاربرد وسيع و متنوعي دارد. حتي در مکاتب و مباحث سياسي غير ديني نيز بحثهاي متعددي راجع به آن صورت گرفته است
آنچه که در بين تمامي اديان و حتي مکاتب غير ديني راجع به «آخرالزمان» مشترک است، اشاره به مقطعي از تاريخ انسان است که در آن، بشر به عاليترين برنامه و اسلوب اداره زندگي اجتماعي دست يافته و به وسيله آن فصل نويني از همزيستي متعالي توأم با صلح، آرامش، عدالت و رفاه جهاني را آغاز ميکند. تأکيد اديان و فرهنگهاي متأثر از آن بر اجتماع انسانها در قالب «مدينه فاضله»، «آرمانشهر»، «شهر سالم»، «اورشليم»، «اتوپيا» و... دقيقاً مبتني بر همين اعتقاد است. البته يکي از وجوه تمايز اعتقاد به آرمانشهر و جامعه موعود بر پايه اديان الهي با اعتقاد به اين موضوع بر پايه مکاتب دستساز بشر (مکاتب اومانيستي)، ديدگاههاي ارائه شده در زمينه ريشه تأسيس چنين جامعهاي است. پيروان اديان آسماني، ريشه آن را در «ظهور منجي آخرالزمان» ميدانند و پيروان ایسمها(مکتب ها)ی منحرف غير ديني، آن را ثمره سير تکاملي جوامع انساني دانسته و پايان تاريخ مينامند.
به هر حال آنچه مسلم و انکارناپذير است، انتظار تمام عالم براي فرا رسيدن روز موعود و نجات انسان از پليديها و زشتيها و آغاز حکومت صالحان بر کره خاکي است و البته مترقيترين، کاملترين و صحيحترين باور، اعتقاد آخرالزماني شيعه مبني بر ظهور امام دوازدهم (ع)، حجت غايب، حضرت ولياللَّهالاعظم، ارواحنا فداه، ميباشد.
شيعيان براساس وعدههاي داده شده از سوي رسول اکرم (ص) و ائمه طاهرين (ع) منتظر تحقق موعد قيام و ظهور قائم آل محمد (ع) هستند و براي اين انتظار نيز تکاليف و وظايفي دارند. فرهنگ انتظار طي قرون گذشته، نيروي محرکه خيزشهاي بزرگ عدالتخواهانه و ظلم ستيز بوده که قيام شکوهمند امام راحل (ره) را ميتوان آخرين آن ناميد. از سوي ديگر روايات و متون متعدد، نشانههاي مختلفي را براي مشخص نمودن احوالات آخرالزمان و اشاره به عصر ظهور ذکر کردهاند که اين بخش، هميشه مورد توجه خاص و عام بوده است.
در سالهاي اخير مباحث پيرامون فرا رسيدن دوره آخرالزمان در ميان پيروان اديان مختلف رشد چشمگيري يافته که اعتقاد به رجعت و ظهور مسيح در سال 2000 ميلادي در ميان برخي از فرق مسيحي، از آن جمله بود. همچنين اعتقادات بحثانگيز مسيحيان انجيلي ، مسيحيان صهيونيست و يهوديان درباره آخرالزمان و طرح تفکرات جنجالي همچون نبرد آرماگدون (هرمجدون)، تخريب مسجدالاقصي و... از اين دست است. ارائه عجولانه نظريههايي همچون پايان تاريخ، به منظور منحرف نمودن تفکر فطري منجي خواهي نيز دليل بر رشد همين باور ارزيابي ميشود. البته هدف اين نوشتار پرداختن به اين دسته از مطالب نيست و واشکافي آنها نياز به مباحث مشروح جداگانهاي دارد، اما توجه به موارد ياد شده لازم است، تا بدانيم احساس فرا رسيدن آخرالزمان در تمام اديان شکل گرفته است.
آنچه در اينجا مورد توجه است، باور نزديک بودن تحقق وعده ظهور مهدي موعود (ع)، در بين اکثريت شيعيان و محبين خاندان عترت (ع) است. شواهد و مستندات قابل توجه دلالت بر اين امر دارند که اين مسئله از حد يک آرزو و اميد صرف فراتر رفته و به لطف ذات احدي در حال فرا رسيدن و محقق شدن است. انشاءاللَّه.
به نظر ميرسد براي اثبات اين مدعا ذکر نکاتي که در زير ميآيد کفايت کند:
اول، آیت الله ناصري در سخنرانياي در مدينةالنبي که در رجب سال گذشته صورت گرفته مطالبي را در زمينه بشارت به نزديکي ظهور حضرت بقيةاللَّه الاعظم (ع) بيان کردهاند. اين مطالب که به نقل از حضرت آيةاللَّه العظمي بهجت ميباشد به اين شرح است:
من خراسان بودم، يکي از دوستان ما که تشرف دارد محضر حضرت ]صاحب الزمان (ع)[ به منزل ما آمد، از او پرسيدم:
مقاومت های خونین پل نو :
آخرین سفر و آخرین لحظات زندگی شهید حجت الاسلام والمسلمین شاهآبادی را از زبان مهندس چمران بخوانیم كه میگفت:
با توجه به اینكه به دفعات ، توفیق حضور در جبهه و در کنار رزمندگان را پیدا میکردم، ایشان هم مرتباً از من جویای اخبار و احوال جبهه میشدند و اظهار علاقه میکردند که خودشان بتوانند بیشتر توفیق زیارت رزمندگان را از نزدیک داشته باشند،
تا اینكه قرار شد بنده که آن زمان مسئولیت دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران را داشتم به اتفاق تعدادی از دوستان، بازدیدی از جزیره مجنون داشته باشیم و از نزدیک در جریان احداث پل مجنون و سایر برنامه ها قرار گیریم. وقتی این خبر را به ایشان گفتم، ایشان هم ابراز تمایل کردند که در این سفر همراه ما باشند و طبیعتاً، ما هم با کمال میل استقبال کردیم که در واقع این آخرین سفر ایشان بود، که منجر به شهادت ایشان شد.
به اهواز که رسیدیم، یادم هست اولین جملهای که فرمودند این بود که: «از هر لحظه و دقیقه وقتمان باید به خوبی استفاده کنیم. حتی اگر شد از یک کلانتری هم بازدید کنیم، نباید اجازه دهیم وقتمان تلف شود.» به برادران تبلیغات هم که در اهواز مستقر بودند، همین جمله را گفتند و از آن ها خواستند که به اصطلاح برنامه پری را برایشان در نظر بگیرند که هیچ وقت خالی و تلف شدهای، نداشته باشد. بعد از ظهر روزی که رسیدیم، بازدیدی از یکی از وسایل و ادوات نظامی داشتیم که قرار بود یا تغییراتی روی آن انجام شود و یا اساساً خودمان چیزی مشابه آن بسازیم. در طول مسیر، هرجا که با رزمندگان برخورد میکردند و هر جا که گروهی از آنان متمرکز بودند، با تبسمی دلنشین به سراغ آنان رفته و با روحیهای شاد به روبوسی و صحبت با آنان میپرداختند و طراوت و شادابی را برایشان به ارمغان میبردند. آن شب در پادگان شهید بهشتی اهواز، نماز مغرب و عشا را به جماعت اقامه کردیم و پس از نماز نیز، ایشان به سخنرانی پرداختند. بعد از اتمام سخنرانی، رزمندگان و بسیجیان برای مصافحه و روبوسی با ایشان هجوم آوردند به گونهای که برادرانی که آنجا مهماندار بودند، سعی میکردند افراد را قدری از ایشان دور کنند، تا اذیت نشوند، اما رزمندگان دست بردار نبودند و من میدیدم که حتی گردن ایشان را به طرف خودشان میکشیدند تا ببوسند و آن برادران فریاد میزدند که: «بابا گردن ایشان را کندید!» و ایشان میگفتند: «گردن که ارزشی ندارد؛ جانم متعلق به این عزیزان است. بگذارید بیایند تا من آنها را ببوسم».
بعد از سخنرانی، به محل استقرار دوستان تبلیغات جبهه و جنگ برگشتیم و قرار شد صبح زود عازم جزیره مجنون شویم. البته به خاطر وضعیت خاصی که آن روزها جزیره داشت، برادران سعی داشتند ایشان را از این بازدید منع کنند ولی حجت الاسلام شهید شاه آبادی به شدت اصرار داشتند که برای بازدید و دیدار با رزمندگان همراه ما بیایند. در هرحال به اتفاق ایشان و فرزندشان و همچنین دو سه نفر از دوستان مسجدی شهید و نیز یکی از نمایندگان زاهدان در مجلس، صبح زود حرکت کردیم. قبل از این كه به جزیره مجنون برسیم، سر راهمان قرارگاه لشکر 92 زرهی خوزستان قرار داشت. جانشین لشکر، افسری بسیار شجاع و متدین به نام سرتیپ اقارب پرست بود که او هم در همان جزیره مجنون به درجه رفیع شهادت نایل گشت. وی از روزهای آغازین حصر آبادان تا زمان آزادی این شهر آنجا ماند و با تجهیز گردان تانک المهدی به مقابله با دشمن پرداخت.
من پیشنهاد کردم ملاقاتی هم با این فرمانده شجاع داشته باشیم و ایشان نیز مشتاقانه پذیرفت و به دیدار وی رفتیم. مدتی نشستیم و صحبت کردیم و اتفاقاً آن عزیز هم توصیه میکرد که به جزیره نرویم اما اساساً برنامه مهم و از پیش تعیین شده ما بازدید از جزیره بود. به هرحال پس از آن دیدار کوتاه، به طرف جزیره به راه افتادیم تا به پل رسیدیم و با ماشین از روی پل شناور ادامه مسیر دادیم.
از زمانی که سوار اتوبوس شدیم شهید شاه آبادی شروع کردند به تعریف خاطرات زمان دستگیری خودشان توسط ساواک و ایام زندان و اتفاقات تلخ و شیرین آن روزها؛ و به قدری با ذکر جزئیات به بیان خاطرات می پرداختند که فرزندشان میگفت بسیاری از این موارد را برای اولین بار است که از زبان پدر میشنود.ایشان روی پل هم همین خاطره گویی را ادامه دادند. این پل از قطعات متعددی ساخته شده بود و همین باعث میشد به هنگام عبور از روی آن، صدای خاصی به گوش برسد که شهید شاه آبادی آن را به صدای حرکت قطار روی ریل تشبیه میکرد. بسیار شاداب و با طراوت با همراهان شوخی میکردند و حتی میگفتند: «دلم میخواست از همین جا میپریدم توی آب و شنا میکردیم!»
بسم الله الرحمن الرحیم
عنوان مقاله:رابطه منطق با علوم
رابطه منطق با سایر علوم را با دو ساحت معرفتی و آموزشی می توان بررسی کرد.
1) معرفتی : منطق جزء علوم آلی و ابزاری و مقدمی است پس تمام دانش ها یی که به آن محتاج اند نیازمند منطق اند بخاطر همین منطق را مادر علوم نامیدند ،منطق نیاز به دانش ندارد و بقیه دانش ها برای تعریف مجهولات و درست استدلال کردنشان نیازمند علم منطق اند منطق بعنوان یک روش به علم دیگری محتاج نیست اما به لحاظ پیش فرض به علم معرفت شناسی نیازمند است ، معرفت شناسی دانشی است که به تبیین توانایی عقل در رسیدن به واقع و ارزیابی دانش انسانی و معیار صحت و سقم آن می پردازد ، منطق توانایی رسیدن عقل بشر به واقع را پذیرفته است و به نحوه درست جریان اندیشه و بکارگیری صحیح عقل در رسیدن به واقع را بیان می کند پس به لحاظ پیش فرض معرفت شناسی به علم منطق مقدم است.پس منطق استخدام می شود برای نتیجه این غایت که غیر از شناخت خود مسائل آن علوم است .
2) آموزشی : حالا باید بدانیم بر کدام علوم ، منطق قدم است و با کدام علوم قبل از آن است ، گذشتگان معتقدند منطق را باید بعد از ریاضت و تهذیب نفس فرا گرفت تا سوء استفاده نشود یا بتواند درست از این روش ها و قواعد استفاده کند متاخران آموختن علم ادب صرف و نحو را مقدم بر منطق می دانند اما نسبت به برخی علوم مقدمی است یعنی آن علوم برای فهمیدنش نیازمند خواندن منطق است مثل فلسفه که نیازمند به منطق است و منطق مقدمه فلسفه است پس برای بحث های عقلی منطق مقدمه است.منطق نسبت به برخی علوم مقدمه و ابزار و نسبت به برخی علوم اصالت.مثلا منطق نسبت به فلسفه مقدم و نسبت به معرفت شناسی اصالی است.پس ما باید اول نسبت به واقعیات شناخت پیدا کنیم بعد از قواعد و روشهای منطقی برای درست تعریف کردن و استدلال کردن آن واقعیات استفاده کنیم.
نویسنده:مسلم قنبری
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی نقاط ضعف رابطه ی علم و صنعت در ایران
یکی از موضوعات مهم با توجه به پیشرفت تکنولوژی در جهان امروز، فراگیری علم می باشد.
کسب علم می تواند در زمینه ها و رشته های گوناگونی باشد . بعد از فراگیری علم نوبت به استفاده از آن می شود که بتوانیم حاصل تلاش خود را به معرض اجرا در آوریم .از مکان هایی که باعث این کار می شود ، کارکردن در شرکت ها ، کارخانجات و ... می باشد.
ما می توانیم اطلاعات خود را در این محیط ها به طور عملی به کار بسته و یا در واقع آ ن ها را از حالت تئوری و نظری به حالت عملی و تجربی به معرض اجرا در آوریم . بنابراین علم و صنعت باید یک رابطه ی خیلی عمیق داشته باشند تا انسان بتواند بعد از فراگیری علم ، از آن در صنعت استفاده کند .
چون صنعت نقش مهمی را در اقتصاد کشور ایفا می کند . اما متاسفانه در رشته های فنی (رشته مکانیک) که خودم در آن مشغول تحصیل هستم ، چندان ارتباط بین علم و صنعت وجود ندارد. یکی از دلایل ضعیف بودن رابطه ی بین علم و صنعت سیستم آموزشی نادرست است که در ایران و دانشگاه های ما حاکم می باشد . چون عمده ی دروسی را که ما می خوانیم حالت تئوری دارند و نه عملی. به همین دلیل است که اگر ما در آزمون استخدامی هم موفق شویم ، اما در حین کار در صنعت دچار مشکل می شویم . دلیل دیگر می تواند این باشد که چون رشته ی مکانیک تخصص های فراوانی دارد و به دلیل اینکه در یک تخصص خاص وارد می شویم و به طور کلی رشته ی مکانیک را با دروس بسیار متنوع می خوانیم ، بنابراین نمی توان نتیجه ی خاصی را در آینده بگیریم . این نکته می تواند تاثیر مستقیم برخود و نیز برصنعت آینده کشورمان بگذارد. دلیل دیگر می تواند خود فرد باشد . فرد باید با همت و تلاش خود چیزهایی را که در آینده در صنعت به آن احتیاج پیدا می کند (باراهنمایی اساتید خود) دنبال کند.رابطه ی بین علم و صنعت می تواند در فرد احساس خوشحالی و رضایت ایجاد کند که توانسته است حاصل تلاش خود را به ثمر رساند.(البته این را هم عرض کنم که مثلاً استاد مقاومت مصالح ما که خود در صنعت کار می کند به ما می گوید: این درس هایی که می خوانید به درد شما نمی خورد و باید شما برای رفتن به بازار کار (صنعت) دید فنی داشته باشید این است که به درد شما می خورد) حال انسان فکر می کند که این تلاش من بی فایده است . البته این طور نیست ، بالاخره این درس ها حتی تا حد کمی هم به درد ما می خورند که لااقل بتوانیم ابتدا به صورت تئوری مطالب را فرا گرفته و بعد در صنعت به صورت عملی آن را ادامه داده و اجرا کنیم. بنابراین منظور استاد ما داشتن یک دید فنی با توجه به محیط کار که یک محیط کاری و صنعتی است ، می باشد.
نتیجه گیری:
می توان نتیجه گرفت با وضع کنونی نظام آموزشی ، این خود ما هستیم که باید تلاش کنیم که رابطه ی عمیقی بین علم و صنعت برقرار کنیم تا کشورمان پیشرفت کند و از جمله کشورهای صنعتی باشیم که نقش مهمی را در اقتصاد آن کشور ایفا می کنند.
نویسنده:اسماعیل عین علی